ریل های قطار تنهایی
سر به درگاه یاس ساییدن
گرد گرداب هیچ گردیدن
روز را در پناه دره ی شب!
شام را در کنار بستر تب
خفتن و خفتن و به بی خبری
گم شدن لابلای دفتر شک
خسته از روزنامه و تقویم
خسته از روزهای تکراری
روزهای سکون و بیکاری
روزهایی که نیست بیداری
غرقه در منجلاب بیماری
چشم در راه چشمه ای جاری . . .
گاف دادن هم
ـ گاهی اوقات ـ
نعمتی است!
آن هم وقتی می خواهی
از گل به دل برسی!
آن روز ها شاید
میان روزی از پاییز
روزی که من زادم دوباره
و یا شاید
که مردم!
روزی که من پیراهنم
غرق تبسم بود
عطرش گل گل های وحشی بود
روزی که حتی آسمان
آغوش خود را
از برایم باز کرده بود
روزی که رنگ آسمان
از رنگ نیلی
رو به سوی رنگ دیگر داشت
ـ رنگ سرخ ـ
روزی که چشمانم
بر اوج آسمان می رفت
درون ابر هر دم می شد و
همراه باران باز می آمد
روزی که خورشید
رخشان و سر زنده
به رویم گرم
می خندید!
روزی که باد سرد پاییزی
به سان شانه ای بر موی من بود
روزی که گنجشک ها هم
بر فراز کاخ های با شکوه شاخه ها
در سماع بودند
روزی که گل های بهاری نیز
لب های سرخ سر به مهر خویش
بگشودند
ـ در فصل پاییزی! ـ
روزی که عطر یاس
همراه زلف باد
در مشام جان
خانه می کرد
روزی که فکرم
در بند صغرایی و کبرایی نبود!
در بند هست ها و نیست ها
بند شاید ها و باید ها، نباید ها
روزی که ذهنم
بود پُر از پَر
پَرِ پرواز!
روزی که من آزاد بودم
روزی که پروانه
به روی شانه هایم
آشیان داشت
روزی که قلبم مملو احساس
روزی که من شاعر نبودم
شعر من بودم!
و اشعارم
درون دفتر دل
نقش می شد
و چشمانم
به سان طرفه نقالی
بیان می کرد آن ها را
روزی که من سر مست بودم
از شراب مهر
روزی که سر زد
آتشی از مهر
درون دشت دل؛
آن روز . . .
چه روز خوبی بود!
سلام بر همه ی دوستان
رمضانتان مبارک

من قاتلم
باور کنید!
دیروز
با همین دستان
که برایتان می نویسم
سه شعر
سه مضمون بکر را
سر بریدم!
های!!
کجایی محتسب؟
کجایی قاضی عادل؟
چرا قصاصم نمی کنی؟
نکند گمان برده ای من پدرشان بوده ام؟[1]
مگر نمی دانی
شعرا وقت سرودن
- چه زن و چه مرد -
همگی مادر می شوند؟!!!
1ـ طبق قانون، اگر پدر فرزند خود را به قتل برساند قصاص نمی شود، که این حکم در مورد مادر جاری نیست.
باد
داده است
دفترم را بر باد
باد
داده است
هستیَم را بر باد
باد
داده است
دل را بر باد
***
ای باد!
آخر تو را چه کار
با زلف یار
بود؟!!!
با تنی خسته و رنجور
در آغوش سحر افتادم
دامنش
پر ز گل یاس
پر احساس
پر از نرگس مست؛
پرِ آوای هَزار
پر خنیاگری فاخته ها،
چلچله ها
شرشر آب؛
ناز انگشت نگارین خورشید
ریزش موی پریشان صبا
سپس آشفتگی و بیخودی بید جنون.( نقطه)
ز شراب سحری
چونکه سر مست شدم
باز راه افتادم . . .
(هدهد میرزا)
تف
و هر چه انگ است
نثارِ تار و پود تفنگ!
که پرنده را بی پر
و آدمی را به دو بخش کرد
بخشی بی سر
و بخشی
پرپر
از آب
فقط
چک چکش را آموخته ایم!
که آن هم
همیشه وا خورده است!
(هدهد میرزا)
از بس عرق نشسته به رویم نمی شود
برخیزم و به چشم سیاهت نظر کنم
یک دم بس است با نگهت آشنا شدن
با شیر هم نبرد شدن را ... ؟ حذر کنم!
از صبح تا به شب بُوَدَم چشم غرق خون
یک عمر حاضرم که بدین حال سر کنم
سرگشتگی برای خودش دارد عالمی
من ترک این مقام، خدایا! مگر کنم؟!!
مجنون شورِ عشقِ توام، رخصتی دهی
زیر جهان بگیرم و آن را زبر کنم!
با چشم شاعرت دل ما را که سوختی
باید دوباره ابر دعا را خبر کنم ...
شنیده ایم
گفته اند
مردی می آید
دَمش
سپیده دم
در دستانش
تیغی دو دم
به بُرندگی عدالت
به پیش چشمانش
خورشید
به اشتیاق عاشقی
هر روز
سینه چاک می کند
و در خون می نشیند!
زمان
جیره خوارِ خوانِ چشمِ اوست!
مهتاب
پرتویی
از آیینه ی پیشانیش
قامتش
قیام قیامت است
ـ به شکوه ـ
و بر شانه هایش
کوله باری
به سترگی آلام و آرمان بشری!
و بر لبش
گل خورشید
ترجیع وار زمزمه می کند
سرود مهر را!
می آید
تا سرآپرده های جهل، نقص
پلیدی و بی خردی را
همراه با جسد ظلم
به آتش کشد
می آید
شب را
باتلاق شب را
باتلاق متعفن و لجن آلوده ی شب را
با گل یاس پر کند!
می آید
با مفتاح هفتاد باب دانش
در مُشت!
می آید
انسان ضعیف را
بال گشودن آموزد
می آید
انسان زیانکار را
از عادت، ماندن، در جازدن و پوسیدن
به شکوفا شدن
سوق دهد
می آید
انسان را
انسان حیوان را
حیوان مدرن را
حیوان مدرنِ شهوتِ پرستِ درنده خو را
آدمیت، مهربانی
و عاشقی
آموزد
می آید
با زورقی
در شط شراب
با احساس می آید
شور و سرور و طرب و مستی ـ مستیِ راستی ـ
هم پای اویند
می آید
تا مذاق انسان را
زیبایی بچشاند
تا او را چون خود
ستاره ای درخشان کند!
او نور است
نورِ خاندانِ لاهوت نشین
می آید
غبار خاک را
از دامن ما خاک نشینان
پاک کند
می آید
تا روح را
با نردبان عشق
تا تجلی گاه مهر
هدایت کند
آخر او خود هدایت شده است!
شنیده ایم
می گویند
مردی می آید
با سینه ای
در خور آیینگی
جمال و جلال را!
( هدهد میرزا)
حتی قرص ماه
که از شب تا به صبح می خورم!
قرص ماه تو هم
که مرا دیوانه کرد!
با آن خودنمایی سر ماه
( هدهد میرزا)
ما در عصر مدرن به سر می بریم
در این عصر
زندگی ما خیلی پیشرفته است
ما ماشین داریم
یخچال داریم
کولر داریم
عینک دودی داریم
که با آن
خورشید را کمتر می بینیم
لامپ داریم
که همه جا را روشن می کند
آنقدر که حتی ما
ستارگان را هم نمی بینیم!
ما آب سرد کن داریم
آب گرم کن هم داریم!
گل هایی داریم هفت رنگ
که مصنوعی اند!
ما درخت ها را می کاریم
البته بعد از آنکه
همه شان را خشکاندیم
و دیدیم هوا برای نفس کشیدن نداریمً
ما خیلی هنر مندیم
از چوب
که خانه ی پرندگان است
قفس درست می کنیم
تا در آن
پرواز را از یاد پرندگان ببریم[1]
ما آسمان خراش می سازیم
و دلیل این کارمان هم حتماً این است که
در آغوش آسمان درآییم
نه به خاطر این که چشم آسمان را درآریم!
ما دوست داریم
مشروح همه چیز را بدانیم
از اخبار گرفته
تا
اجساد جانوران!
ما شعر را هم می گوییم
و در آن جیغ های خود را رنگ می کنیم
و به گوش آسمان می خوانیم!
ما معمولاً آزادیم
از هفت دولت
که یکی اش دولت عقل است!
ما عشق هایمان هم عشق نیست
لاو است
لحظه ایست
سوختن ندارد
فقط یک دم لذت است
این نشد یکی دیگر![2]
ما معمولاً
خواسته های زیادی داریم
و از همه طلبکاریم
حتی از خدا!
ما زندگی هامان
سامانش به سیمان است!
و اگر نباشد
خانه خرابیم!
ما خیلی پرواز را دوست داریم
معمولاً با هواپیما و
گَرد و افیون و ماری جوآنا
خوب می پریم!
ما با زندگی کثیف حیوانی
خیلی فاصله داریم
چون دست به آبمان
به سرویس های بهداشتی فرنگی
بدل شده!
البته
ویژگی مشترکی هم داریم
و آن این است که
هر چه می خواهیم انجام می دهیم
و آزاده به کام دلمان می رسیم!
ما به رنگ سیاه خیلی علاقه داریم
و به همین دلیل است
که از سیگار و منقل
تا کارخانه ها را ساخته ایم!
ما حیوانات را هم دوست داریم
و همیشه از آن ها حمایت می کنیم
و به همین خاطر است که
پوستشان را می کنیم
و از کاه پر می کنیم
تا همیشه جلوی چشممان باشند
که اگر نسلشان را منقرض کردیم
وجدانمان درد نگیرد!
در زندگی ما
همه چیز عادلانه است
فقیرها فقیرند و پولدارها پولدار
تازگی ها شنیدم که جان آدمی زاد
در بعضی کشورها خیلی ارزان شده است
و مردم خوشان را به دست جراحان می سپارند
تا در راه علم تکه تکه شوند
و این حتماً هدف اصلی شان است
یعنی شما مطمئن باشید
که برای تامین مخارج خانواده اش این کار را نمی کنند
البته در بعضی کشورها هم
جان آدمی خیلی گران است
و چیزی است معادل حقوق بشر!
ما زندگی هامان خیلی برقی است
یعنی اگر برق نباشد از کار افتاده ایم
سرعت زنگی مان هم بالاست
در یک چشم بر هم زدن
می توانی آن طرف دنیا را ببینی
ما حتی ماه را هم از نزدیک دیده ایم!
البته آن چیزی که کمتر در چشممان می آید خودمان و اطرافیانمان هستیم!
و الا ما تلویزیون هم می بینیم
فیلم هم می بینیم
عکس هم می بی...
غذاهایمان هم فست فود است
از نوع غذاهای سه ثانیه ای!
دیگر آن غذاهایی که با کاسه ی داغ محبت سِرو می شد
مال اُمُل هاست
و از مد افتاده است!
* * *
این ها را که دانستید
حتماً فهمیدید که ما چه زندگی های پیشرفته ای داریم!
آخر ما انسان های قرن بیست و یکم
در عصر تمدن زندگی می کنیم!
(هدهد میرزا)
یک "فتحه" فاصله است
اما
میان بیت من و موی تو . . .
شاید . . .
شاید قریب "فتح" سپاهی به یک سوار!
شاید!
حرفی برای گفتن ندارم
چون
تمام الفاظ و واژه های انباشته در ذهنم را
قطار کرده ام
تا برای این کلاغ
مدیحتی سرایم
پس
فعلاْ
حرفی برای گفتن
ندارم
(هدهد میرزا)
تند، زود، سریع؛
مثل جریان عبور الکترون در سیم
وقت زدن کلید!
همه در شتابیم
همه در جست و خیزیم
همه در گذریم!
اما
در کجا؟ به کجا؟
محصور در سیمی مسی
به گستره ی جبر
و دامنه ی حرکتی
به اندازه ی زدن یک کلید
یعنی اختیار!
پس همه در جریانیم . . . !
(هدهد میرزا- ۲۰/۳/۸۸)
هوا بس گرم و سوزان است
بخاری از سرم تا دودکش بالا رود اینک!
دلم تنگ است
درون گوش دل هر دم
نوای نق نق زنگ است
بر و رویم پر از رنگ است
سرم منگ است
نمی دانم چه می خواهد دلم ... سنگ است؟
هوا بس گرم و سوزان است
و بارانی پریشان حال و رازآلود
به رویم چون سرشکی ناب می لغزد ...
دلم تنگ است . . .
( هدهد میرزا/ ۲/۳/۸۸)
بهار نارنج
شربتش
حیات زندگی بود
روان زندگی بود
بویش روح را صفا می داد
خیال را جلا می داد ...
اما چندگاهی است
پاییز و زمستان افزون است
غم برون است
از نا هم که افتاده ایم!
پس
عشق است رنج
در این سرای سپنج!
( هدهد میرزا- ۲۴/۳/۸۸)
چیزی است
میان ترشی تا ملسیِ یک شاه توت کال یا رسیده
طعم شیرین زندگی!
( هدهد میرزا- ۲۷/۳/۸۸)
چند شب است
لامپ آسمان خراب است
و یکریز پرپر می کند!
چند شب است
سقف آسمان سولاخ است
و مدام و پی در پی
باران باران دوباره باران باران
چند شب است
آسمان خیس است و زمین
چند شب است
من خیسم و آسمان
چند شب است
خدا مهمانمان کرده باران
چند شب است
افتاده ام
یاد جنگل های گیلان
باز باران . . .
یا دوران کودکی
یاد خنده های بی دلیل
یاد بازی های بی رقیب
یاد اشک های بی دریغ
چند شب است
تاب می خواهم تا بخورم
در باد
در باران
در ابر
در شهر
چند شب است
بی تابم
چند شب است
بی خوابم
با باران
چند شب است
یک دل سیر می چرم در باران
چند شب است
نم دارم در باران
چند شب است
در شهر
ز ریزش سحاب ها بر آب ها حباب ها می بینم
چند شب است
صدای قطار باران در گوشم می پیچد
چند شب است
باران در گوش پنجره
پچ پچ می کند یکریز
ـ چک چک چک چک ـ
امشب
بر خلاف دیگر شب های بارانی
آمدم حرم
مردم هم خیس بودند
چون من
اما نمی دانم
چرا بعضی هاشان می دویدند؟
اما بعضی ها هم آرام بودند
چون من.
جایتان خالی...
در حرم
گل ها را خوردم
ابر ها را چیدم
باران نوشیدم
باد بازی کردم
کاشی ها را کلی دید زدم!
آن ها هم خوشحال بودند
در هم می پیچیدند و می رقصیدند
رواق ها هم خالی بودند، بیشتر
مثل من
که بیشتر اوقات خالیم!
بعضی ها را دیدم
زیر باران ایستاده بودند
برای جنگل ها و کویر ها
برای با باران ها و بی باران ها
دعا می کردند.
ماموران نظافت هم
می لرزیدند و باران را نگاه می کردند
با لباس های آبی چون دلشان.
شاپرکی هم بود
دور چراغی می گشت
و قربانش می رفت.
امشب بعضی ها
پلاستیک به سر کشیده بودند
تا سرشان خیس نشود
اما شد
شاید باور نکنید ...
یک نفر هم بود
که زیر این بارن
چتر داشت!
کمی دلم برایش سوخت.
دیگر دارد دیر می شود و باید به خانه بر گردم
بیایید...
بیایید از این
حرف های نخراشیده ی بی وزن بگزریم . . .
چه شبی است امشب
جای شما خالی!
( هدهد میرزا- ۱۰/۳/۸۸)
نظر به سوی ما کن، تویی دل شکسته
ترنج پاک خود را
ندیدم و بریدم
ز هر چه بود در دل
ز هر چه بود در گِل
* * *
تو زین خویش فکندی
به روی اسب خیالم
ببسته ای پر و بالم
شکسته ای دل و جانم
بخسته ای تو روانم.
روان شدی به روانم
ستانده ای تو قرارم
مرا به وادی حیرت
فکنده ای که ببارم
ز دیده اشکِ جدایی.
دلم ز شوق توهم
به دار زلف تو آویخت
گُشای بند توهم
که بنگرم رخ ماهت.
در آن نظر که فکندم
نظر بدان رخ دلبر
شرر دوید به پیشم
شراره زد به دهانم
دهان که سوخت
به دل شد نهان و کرد پریشم
از آن سپس منم و شبروی و خرقه دریدن . . .
ندانمی که چه گویم؟
بجز شرار نگاهت
کجا روم؟ چه بجویم؟
که گَشته ای تو وبالم
وبال جان و خیالم
ستانده ای تو قرارم . . .
( هدهد میرزا- اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۸)
من آن نبات غریبم
شکسته در تب چایی
که هر دقیقه شوم آب
که هر دقیقه شوم هیچ
مگر که شهد شود چای
مگر که در دل تلخت
مرا دوباره دهی جای
و لحظه ای تو مرا گرم به رسم عشق
بنوشی
و من ز هرم وصالت به رسم عشق
بجوشم
((یمانی))
عاشقم :
من به هر چه هست اندر روزگاران عاشقم
من به نوگل های رُسته در بهاران عاشقم
زندگی را دوست دارم، عاشقم من بر حیات
چون کویری خشک لب بر بوی باران عاشقم
عاشقان را دوست دارم، آن ز خود بگذشته ها
من بر آن بی خوابی چشم انتظاران عاشقم
من به بازی های چشم و چشم بندی های عشق
تابِ نَرمِ رقصِ گیسوی نگاران عاشقم
من به بوسینا و فارابی و آن شیخ شهید
بر خردورزی خیل هوشیاران عاشقم
من بر آن چشمان خونین و دل پر اضطراب
پهنه یِ سیمایِ سرخِ سوگواران عاشقم
عاشقم بر پادشاه فصل ها، پاییزِ بی برگی
بر مثال باد بیدل بر کنار[1] کوهساران عاشقم
یا چُنان ماهی خردی در گذار زندگی
روز و ماه و سال را بر جویباران عاشقم
عاشقی چون پیشه کردم، کرده ام بر خویش پشت
هدهدی گشتم که چونان جان سپاران عاشقم
((هدهد میرزا- 1/اردیبهشت/1388))![]()
فرا رسیدن عید نوروز رو به همه ی دوستان تبریک میگم و آرزوی سالی خوش و خوب رو براتون دارم. به همین مناسبت یک شعر زیبا از یکی از دوستانم که یمانی تخلص می کنه براتون می ذارم ان شاء الله که خوشتون بیاد.
یوسف به چاه غصه تحمل نکرد و لیک
من در سیاه چاه نگاهت نشسته ام
بیدی بدم که باد حریفم نبود و باز
تاراج باد یاد خیالت شکسته ام
جاری است رود اشک ز چشمان بر درم
با کوه غصه عقد اخوت چو بسته ام
تا مردمش بدیدم و آتش به دل فتاد
دیگر نگه ز مردم عالم گسسته ام
در دوریت کلافه و تنها شدم ولیک
از دست روزگار جفا پیشه خسته ام
هر چند کنج خانه نصیبم ز عشق توست
باری ز کنج ظلمت دنیا برسته ام
« پرواز آرزوی دل هر پرنده ایست تا بال خود گشاید و بر آسمان رود
تا دل برد ز هر چه زمینی است یک نفس تا بر کران آسمان بی کران رود»
آن آسمان نیلی گسترده بر فلک آن جا که چشم ابلق من بی امان رود
آن جا که آن دمی که گریزی ز مرگ قرن از صافیش صفای ضمیرت گمان رود
آن جا که مرغ دل چو پرد بر کرانه اش ایمن رز مکر و حیله ی تیر و کمان رود
آن بحر پر خروش ز رقصندگی ابر رقاصه ای که همچو نگاری چمان رود
پیروزه ای که هست درونش پر از گهر آن جا که نقش رشک بروی جنان رود
آن آسمان لایتناهی که دیدنش هوش از سرم رباید و ترسم که جان رود
این آسمان با عظمت پیش چشم تو چون گوی کوچکی است که با صولجان رود
چشمی که هست با نگهش غمزه و غنا مستی که شهر از پی او در فغان رود
« هدهد» بگشت در نگهش غرق و بر نگشت اي کاش عالمي به نگاهش نهان رود
هدهد میرزا/ بهمن ماه ۱۳۸۷
از چشم . . .
گذشت بر من و دیدم که دید دیده ی من
ولی ندید چه دیدم من آن زمان از چشم
چو دید دیده ی مستش ندید دیگر هیچ
شکست پشت دلم را کسی نهان از چشم
خدنگ مردم شوخش فرو بشد در دل
نشانه ساخت دلم را بدان کمان از چشم
اگر چه جوشن پرهیز بر تنم بودی
درید سینه ی تقوی، ابا سنان از چشم
نشستِ بازِ نگاهش نمی رود از یاد
نگه که غیر ببیند دلا! بِران از چشم
نوای «هدهد» بیدل هماره این باشد
ـ به آه و شیون و زاری ـ همی فغان از چشم
هدهد میرزا - بهمن ماه ۱۳۸۷
نسیم رروح ازلیت بر دل دوستان می وزد و باد خوش وحدانیت به جان عاشقان می رسد و از سوی دوست خطاب می رسد :
استغفار کنندگان کجایند؟ جوان مردان شب خیز که در آرزوی وصل ما بی خواب و بی آرام بوده اند و در راه عشق ما شربت بلا نوشیده اند کجایند؟ تا ما خستگی ایشان را مرهم نهیم و اندرین شب قدر ایشان را با قدر و منزلت بازگردانیم
که امشب شب نوازش بندگان است هنگام پذیرفتن توبه ی پرهیزکاران است و وعده گاه آشتی جویان است و هنگام ناز شیفتگان و راز دوستان است.(عبدلله انصاری)
التماس دعا ![]()
![]()
![]()
(دوست گرامی لطفاْ این شعر را آرام بخوانید)
آفتاب بالا آمد
زر بارید
زمین از طلا شد
درخت ، بوته ، گل ، چمن ، آب زلال
و هر چه در مسیر نور بود . . .
کاش ما هم در مسیر نور بودیم
سه فصل را دوست می دارم . . .
و هیچ گاه تو را ای تابستان دوست نداشته ام
زیرا
وقتی تو می آیی
درهای رحمت آسمان را نیز می بندند
و تراوت و تازگی را،
رطوبت و نم را،
و ابر ها را . . . آه
گویی به بند می کشند
و به پستوها می برند
که رخ ننمایانند
و هماره
انگار خدا می خواهد
تف دوزخش را و گرمای آتشش را
در یاد بندگانش زنده کند
* * *
اگر بدانی چطور خنده ام می گیرد وقتی کودکان بازی گوش را می بینم
که در این ماه طنین شادی سر می دهند و جست و خیز می کنند،
نمی دانم
شاید آنها نیز می خواهند با این جست و خیز ها
خود را به خدا نزدیک تر کنند و جرعه ای رحمت از او بخواهند . . .
نمی دانم!( هدهد میرزا/ ۱۳۸۶)
کیهان طلایه دارت و خورشید سایه ات گیسوی حور خیمه ی ناز تو را طناب
جان های قدسیان همه در حسرتت به سوز دلهای حوریان همه در فرقتت کباب
آیا شود که نیم نظر سوی ما کنی تا پر گشوده کوچ نماییم از این نقاب
ای جلوه ات جمال ده هر چه خوب رو ای غمزه ات هلاک کن هر چه شیخ و شاب
چشم خراب دوست خرابم نموده است آبادی دو کون به قربان این خراب
روح الله الموسوی الخمینی

