تا نیستی قدم زد در کوچه باغ هستی
در کوچه باغ هستی هاتف به ناز گفتی:
(( ایدل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی))
دل در کمند زلفش گر با خوشی گذاری
((وانگه برو که رستی از نیستی و هستی))
هستیت چیست آنجا ؟ جز نیستی نباشد
((یک نکته ات بگویم؟ خود را مبین که رستی))
گر در میانه بینی خود را ِبدان که مانی
اندر حضیض دنیا افتی به خاک پستی(هدهد میرزا)![]()
![]()
![]()
![]()
لحظه ی دیدار من و تو ....تو ای ساقی لب تشنه گان
شب تو را و یادت را با او زمزمه میکنم و روی چو ماهت را همه روز بر صفحاتی از زندگی
وجود انسان به نظاره می نشینم.
سبویم بر دوش ساغرم بدست از پس روزها و شب ها انتظارت را می کشم تا جرعه ای
از آن باده ی نابت را بنوشم!!!
باز آی ساقیا که هوا خواه خدمتم (هدهد میرزا/سال۸۳)![]()
![]()
![]()
![]()


