سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم(امین)![]()
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه. غریب
من ببوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
به هوا داری آن سرو خرامان بروم
نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
به هوا داری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم(حافظ)![]()
![]()
![]()
تک سوار قله های اوج............ با پرواز......... تا افلاک...........
ای پیام آور بگو اینک پیامت را :
بگو آیا توانم بار دیگر یک بهار خوب و دلکش را ببینم باز
بگو آیا شود دیگر خزان و مهرگان سرد و سوزان را ز پیش روی بردارم
به امید بشارتهات ای پرستویم
دلم را گرم و سبز و نیک میدارم![]()
(هدهد میرزا)

