نرم و آهسته خموش
لحظه هایی دیدم بشکوه و عظیم
که در آن عقل هم آغوش سکوت است . خموش !
آسمان ها و زمین را دیدم
احرام پوشیدند و پوشیدند جهان
پاک و روشن چون جان
آسمان ها و زمین را دیدم
خرقه از صوف به تن
به سماعی ابدی پیوستند دم بدم چرخ زنان !
آسمان ها و زمین را دیدم
که به مانند یکی پیر خبیر
بر تشستند به مسند
وعظ می گویند
که مگر بتوانند با آن دم سرد
گرم کنند ذهن آدم ها را
آسمان ها و زمین را دیدم
همره دست خدا آمده اند . . .
گوشمالی بدهند
این خردورز دوپای بد عهد
این یه غفلت شده گم . این آوند
این به جهل آمده هر دم در بند
که مگر یاد کند
لحظه ای قدرت یزدانی را
((چیزهایی دیدم لحظه هایی پر اوج))
((هدهد میرزا))![]()
![]()
![]()
ایستاده
((ابر و
باد و
ماه و
خورشید و فلک)) از کار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
می گزد سرمای دی ماهی .
کرده موج برکه یخ در برف دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف
اما . . . . در عبور است از زمستان دانه ی گندم
خطه ی بدرود
چون بمیرم ـ ای نمی دانم که ؟ ـ باران کن مرا در مسیر خویشتن از رهسپاران کن مرا
خاک و باد و آتش و آبی کز آن بسرشتی ام وامگیر از من روان در روزگاران کن مرا
آب را گیرم به قدر قطره ای در نیمروز بر گیاهی در کویری بار و باران کن مرا
مشت خاکم را به پابوس شقایق ها ببر وین چنین چشم و چراغ نو بهاران کن مرا
باد را هم رزم طوفان کن که بیخ ظلم را بر کند از خاک و باز از بی قراران کن مرا
خوش ندارم زیر سنگی جاودان خفتن خموش هر چه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا
در ناگزیر دهر
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باشد بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فرا تر باشد
من گل آفتاب گردنم از رخت روی برنگردانم
غیر رخسار آسمانی تو قبله ی دیگری نمی دانم
دست در آسمان و پا در خاک پای کوبانم و سرافشانم
ای تو آغاز ای تو انجامم ای تو پیدا وی تو پنهانم
جز تو یاری دگر نمی خواهم جز تو نامی دگر نمی خوانم
گر نبینم تو را نمی رویم گر نبینی مرا نمی مانم
عطش من گواه آتش توست جرعه ی آتشی بنوشانم (حداد عادل)![]()
![]()
![]()
تواضعی که به ابرو کنند کرد و گذشت
نوازشم به جواب سلام گر چه نداد
تبسمی به لب نوشخند کرد و گذشت
به جذبه ی نگهی کز پیش کشان می برد
چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت
کرشمه ای جنون آورد تعقل آن
بلای دانش صد هوشمند کرد و گذشت
یکی قبول نکرد از هزار تحفه ی جان
بهانه غمزه ی مشکل پسند کرد و گذشت
که بود این که ز چشم بدش گزند مباد
که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت
رسید و باز به اندک ترحمی ((وحشی))
زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت(وحشی بافقی)![]()
![]()
![]()
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چو ابر که بر گنبد مینوست پریشان
مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد
آنکس که وجودم همه از اوست پریشان
دست دل من بر سر این سلسله لرزید
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان
آرامش دریای مرا ریخته بر هم
یاری که پری خوست ... پری روست ... پری شان
با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان(علیرضا بدیع)

