سپند آسا در آتشخانه می رقص به بال شعله چون پروانه می رقص
بیفکن خرقه ، هنگام سماع است ز مستوری برآ ، مستانه می رقص
سرودی نیست به از غلغل می به پای شیشه چون پیمانه می رقص
اگر مست سماعی در ره شوق به یا هوی دل دیوانه می رقص
نه ای کمتر حزین از ذره در عشق مدام از جلوه ی جانانه می رقص
حزین لاهیجی
در این زمانه هیچ کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین نفس که رفت و باز دم شد
نفس نفس نفس نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خورد با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی خداست پس خودش نیست
دلی که گرد خویش می تند تار
اگر جه قدر یک مگس خودش نیست
مگس به هر کجا بجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس خودش نیست
تو ای من ای عقاب خسته بالم
اگر جه بر تو راه پیش و پس نیست
تو دست کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ کس خودش نیست
تمام درد ما همین خود ماست
تمام شد همین و بس : خودش نیست
(قیصر امین پور)
تو می روی . . .
تمام ایستگاه می رود . . .
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو . . .
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده ها ی ایستگاه رفته تکیه داده ام !!!(قیصر امین پور)
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقائق این شام مرگ زای ـ چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز
در برکه ها ی آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق . از برکه های آینه راهی به من بجو
من فکر می کنم
هرگز نبوده دست من اینسان بزرگ و شاد
احساس می کنم
در چشم من به آبشور اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس
احساس می کنم
در هر رگم به هر تپش قلب من کنون . بیدار باش قافله ای می زندجرس
آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم
من بانگ برکشیدم از آستان یاس
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم(احمد شاملو)

