کیهان طلایه دارت و خورشید سایه ات گیسوی حور خیمه ی ناز تو را طناب
جان های قدسیان همه در حسرتت به سوز دلهای حوریان همه در فرقتت کباب
آیا شود که نیم نظر سوی ما کنی تا پر گشوده کوچ نماییم از این نقاب
ای جلوه ات جمال ده هر چه خوب رو ای غمزه ات هلاک کن هر چه شیخ و شاب
چشم خراب دوست خرابم نموده است آبادی دو کون به قربان این خراب
روح الله الموسوی الخمینی
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت ز سمک تا به سماکش کشش لیلی برد
من به سر چشمه ی خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به لب دریا برد
جام صهبا زکجا بود و مگر دست که بود که در این بزم بگردید و دل شیدا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد
خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام با برافروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت همه را پشت سرانداخت مرا تنها برد
حضرت استادنالعلامه سید محمد حسین طباطبایی


