(دوست گرامی لطفاْ این شعر را آرام بخوانید)
آفتاب بالا آمد
زر بارید
زمین از طلا شد
درخت ، بوته ، گل ، چمن ، آب زلال
و هر چه در مسیر نور بود . . .
کاش ما هم در مسیر نور بودیم
سه فصل را دوست می دارم . . .
و هیچ گاه تو را ای تابستان دوست نداشته ام
زیرا
وقتی تو می آیی
درهای رحمت آسمان را نیز می بندند
و تراوت و تازگی را،
رطوبت و نم را،
و ابر ها را . . . آه
گویی به بند می کشند
و به پستوها می برند
که رخ ننمایانند
و هماره
انگار خدا می خواهد
تف دوزخش را و گرمای آتشش را
در یاد بندگانش زنده کند
* * *
اگر بدانی چطور خنده ام می گیرد وقتی کودکان بازی گوش را می بینم
که در این ماه طنین شادی سر می دهند و جست و خیز می کنند،
نمی دانم
شاید آنها نیز می خواهند با این جست و خیز ها
خود را به خدا نزدیک تر کنند و جرعه ای رحمت از او بخواهند . . .
نمی دانم!( هدهد میرزا/ ۱۳۸۶)


