شنیده ایم
گفته اند
مردی می آید
دَمش
سپیده دم
در دستانش
تیغی دو دم
به بُرندگی عدالت
به پیش چشمانش
خورشید
به اشتیاق عاشقی
هر روز
سینه چاک می کند
و در خون می نشیند!
زمان
جیره خوارِ خوانِ چشمِ اوست!
مهتاب
پرتویی
از آیینه ی پیشانیش
قامتش
قیام قیامت است
ـ به شکوه ـ
و بر شانه هایش
کوله باری
به سترگی آلام و آرمان بشری!
و بر لبش
گل خورشید
ترجیع وار زمزمه می کند
سرود مهر را!
می آید
تا سرآپرده های جهل، نقص
پلیدی و بی خردی را
همراه با جسد ظلم
به آتش کشد
می آید
شب را
باتلاق شب را
باتلاق متعفن و لجن آلوده ی شب را
با گل یاس پر کند!
می آید
با مفتاح هفتاد باب دانش
در مُشت!
می آید
انسان ضعیف را
بال گشودن آموزد
می آید
انسان زیانکار را
از عادت، ماندن، در جازدن و پوسیدن
به شکوفا شدن
سوق دهد
می آید
انسان را
انسان حیوان را
حیوان مدرن را
حیوان مدرنِ شهوتِ پرستِ درنده خو را
آدمیت، مهربانی
و عاشقی
آموزد
می آید
با زورقی
در شط شراب
با احساس می آید
شور و سرور و طرب و مستی ـ مستیِ راستی ـ
هم پای اویند
می آید
تا مذاق انسان را
زیبایی بچشاند
تا او را چون خود
ستاره ای درخشان کند!
او نور است
نورِ خاندانِ لاهوت نشین
می آید
غبار خاک را
از دامن ما خاک نشینان
پاک کند
می آید
تا روح را
با نردبان عشق
تا تجلی گاه مهر
هدایت کند
آخر او خود هدایت شده است!
شنیده ایم
می گویند
مردی می آید
با سینه ای
در خور آیینگی
جمال و جلال را!
( هدهد میرزا)
حتی قرص ماه
که از شب تا به صبح می خورم!
قرص ماه تو هم
که مرا دیوانه کرد!
با آن خودنمایی سر ماه
( هدهد میرزا)
ما در عصر مدرن به سر می بریم
در این عصر
زندگی ما خیلی پیشرفته است
ما ماشین داریم
یخچال داریم
کولر داریم
عینک دودی داریم
که با آن
خورشید را کمتر می بینیم
لامپ داریم
که همه جا را روشن می کند
آنقدر که حتی ما
ستارگان را هم نمی بینیم!
ما آب سرد کن داریم
آب گرم کن هم داریم!
گل هایی داریم هفت رنگ
که مصنوعی اند!
ما درخت ها را می کاریم
البته بعد از آنکه
همه شان را خشکاندیم
و دیدیم هوا برای نفس کشیدن نداریمً
ما خیلی هنر مندیم
از چوب
که خانه ی پرندگان است
قفس درست می کنیم
تا در آن
پرواز را از یاد پرندگان ببریم[1]
ما آسمان خراش می سازیم
و دلیل این کارمان هم حتماً این است که
در آغوش آسمان درآییم
نه به خاطر این که چشم آسمان را درآریم!
ما دوست داریم
مشروح همه چیز را بدانیم
از اخبار گرفته
تا
اجساد جانوران!
ما شعر را هم می گوییم
و در آن جیغ های خود را رنگ می کنیم
و به گوش آسمان می خوانیم!
ما معمولاً آزادیم
از هفت دولت
که یکی اش دولت عقل است!
ما عشق هایمان هم عشق نیست
لاو است
لحظه ایست
سوختن ندارد
فقط یک دم لذت است
این نشد یکی دیگر![2]
ما معمولاً
خواسته های زیادی داریم
و از همه طلبکاریم
حتی از خدا!
ما زندگی هامان
سامانش به سیمان است!
و اگر نباشد
خانه خرابیم!
ما خیلی پرواز را دوست داریم
معمولاً با هواپیما و
گَرد و افیون و ماری جوآنا
خوب می پریم!
ما با زندگی کثیف حیوانی
خیلی فاصله داریم
چون دست به آبمان
به سرویس های بهداشتی فرنگی
بدل شده!
البته
ویژگی مشترکی هم داریم
و آن این است که
هر چه می خواهیم انجام می دهیم
و آزاده به کام دلمان می رسیم!
ما به رنگ سیاه خیلی علاقه داریم
و به همین دلیل است
که از سیگار و منقل
تا کارخانه ها را ساخته ایم!
ما حیوانات را هم دوست داریم
و همیشه از آن ها حمایت می کنیم
و به همین خاطر است که
پوستشان را می کنیم
و از کاه پر می کنیم
تا همیشه جلوی چشممان باشند
که اگر نسلشان را منقرض کردیم
وجدانمان درد نگیرد!
در زندگی ما
همه چیز عادلانه است
فقیرها فقیرند و پولدارها پولدار
تازگی ها شنیدم که جان آدمی زاد
در بعضی کشورها خیلی ارزان شده است
و مردم خوشان را به دست جراحان می سپارند
تا در راه علم تکه تکه شوند
و این حتماً هدف اصلی شان است
یعنی شما مطمئن باشید
که برای تامین مخارج خانواده اش این کار را نمی کنند
البته در بعضی کشورها هم
جان آدمی خیلی گران است
و چیزی است معادل حقوق بشر!
ما زندگی هامان خیلی برقی است
یعنی اگر برق نباشد از کار افتاده ایم
سرعت زنگی مان هم بالاست
در یک چشم بر هم زدن
می توانی آن طرف دنیا را ببینی
ما حتی ماه را هم از نزدیک دیده ایم!
البته آن چیزی که کمتر در چشممان می آید خودمان و اطرافیانمان هستیم!
و الا ما تلویزیون هم می بینیم
فیلم هم می بینیم
عکس هم می بی...
غذاهایمان هم فست فود است
از نوع غذاهای سه ثانیه ای!
دیگر آن غذاهایی که با کاسه ی داغ محبت سِرو می شد
مال اُمُل هاست
و از مد افتاده است!
* * *
این ها را که دانستید
حتماً فهمیدید که ما چه زندگی های پیشرفته ای داریم!
آخر ما انسان های قرن بیست و یکم
در عصر تمدن زندگی می کنیم!
(هدهد میرزا)
یک "فتحه" فاصله است
اما
میان بیت من و موی تو . . .
شاید . . .
شاید قریب "فتح" سپاهی به یک سوار!
شاید!
حرفی برای گفتن ندارم
چون
تمام الفاظ و واژه های انباشته در ذهنم را
قطار کرده ام
تا برای این کلاغ
مدیحتی سرایم
پس
فعلاْ
حرفی برای گفتن
ندارم
(هدهد میرزا)
تند، زود، سریع؛
مثل جریان عبور الکترون در سیم
وقت زدن کلید!
همه در شتابیم
همه در جست و خیزیم
همه در گذریم!
اما
در کجا؟ به کجا؟
محصور در سیمی مسی
به گستره ی جبر
و دامنه ی حرکتی
به اندازه ی زدن یک کلید
یعنی اختیار!
پس همه در جریانیم . . . !
(هدهد میرزا- ۲۰/۳/۸۸)
هوا بس گرم و سوزان است
بخاری از سرم تا دودکش بالا رود اینک!
دلم تنگ است
درون گوش دل هر دم
نوای نق نق زنگ است
بر و رویم پر از رنگ است
سرم منگ است
نمی دانم چه می خواهد دلم ... سنگ است؟
هوا بس گرم و سوزان است
و بارانی پریشان حال و رازآلود
به رویم چون سرشکی ناب می لغزد ...
دلم تنگ است . . .
( هدهد میرزا/ ۲/۳/۸۸)


