سلام بر همه ی دوستان
رمضانتان مبارک

من قاتلم
باور کنید!
دیروز
با همین دستان
که برایتان می نویسم
سه شعر
سه مضمون بکر را
سر بریدم!
های!!
کجایی محتسب؟
کجایی قاضی عادل؟
چرا قصاصم نمی کنی؟
نکند گمان برده ای من پدرشان بوده ام؟[1]
مگر نمی دانی
شعرا وقت سرودن
- چه زن و چه مرد -
همگی مادر می شوند؟!!!
1ـ طبق قانون، اگر پدر فرزند خود را به قتل برساند قصاص نمی شود، که این حکم در مورد مادر جاری نیست.
باد
داده است
دفترم را بر باد
باد
داده است
هستیَم را بر باد
باد
داده است
دل را بر باد
***
ای باد!
آخر تو را چه کار
با زلف یار
بود؟!!!
با تنی خسته و رنجور
در آغوش سحر افتادم
دامنش
پر ز گل یاس
پر احساس
پر از نرگس مست؛
پرِ آوای هَزار
پر خنیاگری فاخته ها،
چلچله ها
شرشر آب؛
ناز انگشت نگارین خورشید
ریزش موی پریشان صبا
سپس آشفتگی و بیخودی بید جنون.( نقطه)
ز شراب سحری
چونکه سر مست شدم
باز راه افتادم . . .
(هدهد میرزا)
تف
و هر چه انگ است
نثارِ تار و پود تفنگ!
که پرنده را بی پر
و آدمی را به دو بخش کرد
بخشی بی سر
و بخشی
پرپر
از آب
فقط
چک چکش را آموخته ایم!
که آن هم
همیشه وا خورده است!
(هدهد میرزا)
از بس عرق نشسته به رویم نمی شود
برخیزم و به چشم سیاهت نظر کنم
یک دم بس است با نگهت آشنا شدن
با شیر هم نبرد شدن را ... ؟ حذر کنم!
از صبح تا به شب بُوَدَم چشم غرق خون
یک عمر حاضرم که بدین حال سر کنم
سرگشتگی برای خودش دارد عالمی
من ترک این مقام، خدایا! مگر کنم؟!!
مجنون شورِ عشقِ توام، رخصتی دهی
زیر جهان بگیرم و آن را زبر کنم!
با چشم شاعرت دل ما را که سوختی
باید دوباره ابر دعا را خبر کنم ...


