پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ÓÇÚÊ 5:4
از بس عرق نشسته به رویم نمی شود
برخیزم و به چشم سیاهت نظر کنم
یک دم بس است با نگهت آشنا شدن
با شیر هم نبرد شدن را ... ؟ حذر کنم!
از صبح تا به شب بُوَدَم چشم غرق خون
یک عمر حاضرم که بدین حال سر کنم
سرگشتگی برای خودش دارد عالمی
من ترک این مقام، خدایا! مگر کنم؟!!
مجنون شورِ عشقِ توام، رخصتی دهی
زیر جهان بگیرم و آن را زبر کنم!
با چشم شاعرت دل ما را که سوختی
باید دوباره ابر دعا را خبر کنم ...
äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ هدهد میرزا
|
áíä˜ ËÇÈÊ


