پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ÓÇÚÊ 2:19
خسته از روزهای تکراری
ریل های قطار تنهایی
سر به درگاه یاس ساییدن
گرد گرداب هیچ گردیدن
روز را در پناه دره ی شب!
شام را در کنار بستر تب
خفتن و خفتن و به بی خبری
گم شدن لابلای دفتر شک
خسته از روزنامه و تقویم
خسته از روزهای تکراری
روزهای سکون و بیکاری
روزهایی که نیست بیداری
غرقه در منجلاب بیماری
چشم در راه چشمه ای جاری . . .
äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ هدهد میرزا
|
áíä˜ ËÇÈÊ


